تبليغاتX
داستان بلوچ

داستان بلوچ

داستان ها و نوشته های ادبی و اجتماعی عبدالواحد برهانی

 

راستش من آدم گرفتاری هستم. و سر از این مناسبت ها در نمی آورم. اما تبریکات دوستان که ماشاالله هنوز هم ادامه دارد ناچارم کرده به عنوان یک آدم روز   عکس العملی نشان دهم.

زن  پیش از این روز هم زن است و یار و یاور و دستگیر ما. و همه لحظات زندگی ما پر است از حس سپاس از عواطف مادرانه ، همسرانه ، دخترانه او. و ناچار همه لحظات زندگی ما لحظۀ زن اند.و اگر هدیه ای هم لازم است. در همه لحظات باید داد و ستاند. و بی این سفارش خاص   روز زن   هم این بده و بستان وجود دارد. و نیاز به هیچ سفارشی هم نیست. و من واقعا نمی دانم در ایران ما و بلوچستان ما دیگر چه لزومی دارد که اداهای فر نگلستانی در بیاوریم. مگر مقداری از خوبی های لازم فوت شده که بخواهیم همه را در یک روز جبران کنیم؟ و آیا این فوت شدن ها اختیاری و تعمدی  بوده؟!....عجبا که تعمدی ها هم مشمول بخشودگی می شود! اگر اینطور است پس این موجود عزیز را سراسر سال و دم بدم زیارت باید کرد   نه فقط یک روز در طول یک سال !!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:25  توسط عبدالواحد برهانی  | 

همه آنچه در باره آپاتان در قسمت ششم نوشتم، بر اساس حدس و گمان بود. و آنچه هم که تاج بخش داستان نویس به من رسانده بود، بیشتر بر اساس شنیده ها، یا تخیلات داستان نویسانه، و یا افسانه های مردمی بود.که معمولا یک محقق فرهنگ و فولکلور جمع آوری می کند. اما شب پپیش دوست جدیدمان جناب احمد یاسین که شناخت خوبی از منطقه دارد، دعوت کرد که از وبلاگ اش دیدن کنیم؛ که در آنجاهم موضوع آپاتان با مطالب زیبا  و عکس های گویا

مطرح شده بود.

به دیدار ( آپاتان) ِ احمد یاسین رفتیم. و در آنجا به دلیل واقعی نامگذاری آن رسیدم.

چنانکه احمد یاسین توضیح داده آپاتان در واقع (چیلّ ) = تالاب کوچکی است که مردم بافته های( داز)ی خود را که پات نام دارند به منظور آماده کردن برای دوخت لب به لب وتبدیل شدن به زنبیل ولـَچ وکـَچ وکـَچو،  درآن می خیسانند . واین آب که برای خیساندن پاتها مورد استفاده قرار می گیرد، (آپ ِ  پاتان =پاتها ) نام گرفته است وآپاتان ، تلفظ سریع ومحاوره ای آپ ِ پاتان است.دست کم تازه ترین فهم من از آپاتان این است .

اما ندانستن، اگر هشیار وبیدار باشیم هزار حسن هم در عین حال می تواند داشته باشد. ذهن را به تک و پو وا می ـ دارد. وذهن من ودوستان پس از آشنایی با آپاتان،  به عوالم باستان رفت و آن را ، آبادان و بادستان، معنی کرد. و از طرفی سراز بادهای  بیماری زا در آورد که عامل بیماری (گـُوات) در انسان میشوند .وحرف از نیروهای فوق بشری به میان آمد که می توانند رقم زننده سرنوشت باشند. وافسانه هایی که در میان مردم شایع است. که هرکدام می توانست بنمایه و ایده و سوژه  به دست نویسندگان بدهد برای دستان سرایی. چنانکه (پسرکی سرگردان)، دوسه گام به دنبال (گشان)گراناز که طوفانش ربوده بود، دوید و...رویهمرفته تجربه ذهنی ـ خیالپرورانۀ  پرباری بود وهست.

اما نظرات واقع گرایانۀ احمد یاسین و سپس  انور چیزدیگری است و ارزشهای فرهنگی خاص خود را دارند. ریگ زرگران (که قبلا تاج بخش هم حرفش را زده بود ومن یادم رفته بود درباره اش بنویسیم .).ونیز آب ِ پاتان که در بالا اشاره کردم، وآن عکس های گویا و مطالب زیبا و سدّ و درختان... که بگذریم؛ زیرا که ما از حدود آپاتان گذشته ایم. وبه سمت سراوان میرویم.

ابرها چون کله های سنگی به سمت قُبـّۀ آسمان درحرکت اند. ورنگ های خاکستری وسفید درخشان لحظه به لحظه  تاب میخورند وجا به جا میشوند.  توگویی باز فرشته باران است که درنبرد با دیو خشکسالی بر خاک می غلطد ومی خیزد. تا تن به غلبه حریف نسپارد. اگر چه در این فصل از سال مقدر است که عنان جهان و زمان به اپوش سپرده شود. اما با اینهمه تشتر، فرشتۀ باران تن به تقدیر پیش نوشته نیز نمی سپارد. می ستیزد. تا به گردن فرازی شکسته باشد. از رنگ و راز ابر ها فهمیدنی است که در شکست فرشتۀ تشتر نم اشکی از چشم آسمان خواهد بارید.

پس از فاصله گرفتن از آپاتان در سکوت محض  وز وزه های سرم دارد کم می شود. و در خیالستان باد وباران، نگاهم کجک می زند به بیرون. به آن فرا دستها که گاه رشتۀ کوتاه کوهی از اخرا وخاکستر سد نگاه میشود، و حود را به خاطرم تحمیل می کند.

کوه ِ اخرایی ـ خاکستری خاطره انگیز است : یاد آور کوه ( گیشتان ) در گـوَی شهر ـ ابتر ـ ایرانشهر. آن دیگچاه ها. آن واقعیت افسانه نمای راز باران.

گوی شهر ـ از روستاهای دهستان ابتر ایرانشهر است .که درشمال آن کوه سرخ (گیشتان) قراردارد که از همه رشته ماهور های اطراف رفیع تر است ودر جای جای بین ماهور های خاکستری چند تکه به رنگ سرخ آن وجود دارد .برای شناخت علل ودلایل تشکیل این سرخهای بین خاکستری باید به دوره های مختلف زمین شناسی توجه کرد وجنس گیشتان را تعیین کرد .اما واقعیت افسانه نمای دیگچاه ها از این قرار است که کوه نشینان که در اطراف گیشتان  زندگی کوچ نشینی دارندهمه ساله درخواب زمستانه طبیعت برای پیش بینی سال بارانی به دیگچاه های گیشتان می روند. .

 در سال بارانی ،درون دیگ چاه ها بهار سبز میکند .واگر در فصل خواب زمستانه طبیعت بهار در دیگچاه ها نرویده باشد خشکسالی خواهد شد. واین موضوع، نسل هاست توسط کوچ نشینان باشنده آن حوالی نظری آزموده واثبات شده است واز مردم آن حوالی کسی در آن شکی ندارد.

این موضوع راباتاج بخش گفتم. وتاج بخش شگفت زده و ذوق زده شد. و پیشنهاد کرد که این موضوع را بین دوستان  به عنوان موضوع داستانی تعیین کنیم. تا هر کدام با تخیل خود برایش  داستانی بسازد وهمه داستانها ی بچه ها دریک کتاب منتشر شود ومن هم شگفت زده و ذوق زده شدم از این فکر خوب او. وپذیرفتم که روزی این موضوع را در کارگاه داستان بلوچ به اشتراک بگذاریم . وامروز نوهان وکرانه وبانل وهانی هم به جمع ما پیوسته ان. .بهتر روزی است ومی توان با اطمینان اعلام کرد وطبق نظر تاج بخش ادامه داد .ومن هم اضافه میکنم می توان (رازباران) رانام جشنواره داستانی بلوچستان تعیین کرد .وهر سال با کمک های مردمی در شهر های مختلف برگزار کرد .

من وتاج بخش سرمست از تصمیم نیم بندی که گرفته بودیم، زیر آسمان ابر اندود سراوان که بی شک به سوگ تشتر ساعاتی دیگر اشک خواهد بارید .وارد شهر میشویم . وکوچه ها را رد می کنیم و وارد کوچه کوچکتری در کجایی از شهر میشویم وآنا جوانی در را باز میکند شیرین ونرم خوی با بسامتی لطیف. و صلا می زند که برویم داخل .تاج بخش تعارف می کند .اما او می گوید : من هنوز صبحانه نخورده ام  واتفاقا  امروز صبحانه خاصی هم دارم که دوست دارم با مهمان بخورم.

  تاج بخش به من نگاه میکند .ومن تسلیم خدایی ام. سرمان را پایین می اندازیم و وارد می شویم .

نان  و چای و مسکه. بکذر از مضافتی سراوان و حلوا ارده و.. یک چیز بومی دیگر که یادم نیست. ساعت هم حدودا هشت ،هشت ونیم؛ یعنی ساعتی که بی اشتهایان اشتهایشان باز شده است. و.... آخر سر ، متوجه می شویم که خجالت هم خوب چیزی است. بگذر از کاه و کاهدان. ،دست می کشم .جوان شیرین با آن لبخند های لطیف ،نامش لطیف است وپسر عموی تاج بخش .سه نفری بیرون می آییم سوار می شویم به سمت نائوگ ،جالک، کلگان.....ادامه...                                                                                                                       

xbbf960qpuuh6u4pnqc.jpg

h88sklt65h85iyr2m8ij.jpg

99zchmhidxdljwwzg7bz.jpg

b3qpptrkgf39pczkstg3.jpg

http://up.vatandownload.com/images/lcs4c64ziwre3da0uekm.jpg

http://up.vatandownload.com/images/hp2o52vds05hsggckrxf.jpg

http://up.vatandownload.com/images/bquat18h58th127u942s.jpg

http://up.vatandownload.com/images/qa1jxm8h08a0tijqkfmt.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:13  توسط عبدالواحد برهانی  | 

در خیال آپاتان  ـ ام...

تاحالا فکر میکرده ام آپاتان یا آپادانا ازجنس آباد وآبادان هستند. اما این آپاتان را که میبینم بی هیچ آبادی ای درظاهر، خیالم گذر میکند به :  باد =  پات، اپات، اپاتان.... آیا میشود ریشه آپاتان (باد ) باشد؟ و اپاتان به معنی  (بادستان مثلا؟

وقتی راه ِ گمان باز است، چراکه نه !   زیراکه وقتی این پدیده ـ تپه شن روان ـ دراین نقطه خاص، برگردۀ این کوه، و نه کمی آن طرف تر تشکیل می شود، تصور ادمی جز به با د به چیزی نمی رسد. حرکت چرخشی چند موج باد متخالف که طوفان کنند می تواند باعث اجتماع این توده شن بر آن نیم دای این حصار طبیعی شده باشد.

تاج بخش روز جمعه زنگ زد و گفت که رفته بوده که یک عکس از زاویه مخالف بگیرد. تازه متوجه شده که این کوه صخره ای که تپۀ شنی بر گردۀ آن تکیه زده، در واقع هلال کوچکی از یک رشته کوه دایره وار بزرگ تر است؛ که یکی دو دروازه برای ورود باد دارد.)

 این باد ها پس از ورود به محوطۀ این حصار طبیعی با سرعت وضعی و انتقالی یی چند چندان در محوطه درونی حصار به جنگ هم می خیزند و با تبعیت از قوانین فیزیک و ریاضی که در ذات طبیعت است شن های معلق در حجم خود را به این نقطه پرت می کنند.

اما چرا همه باتفاق به این نقطه پرت می کنند، از اسراری است که یک فیزیک ریاضی دان جوابش را می داند.

 ( این توضیح را هم لازم می دانم که ،..این  منم که احتمال می دهم که همزمان چند جریان باد به درون می آید. می تواند اینطور نباشد. و یک نوع باد مثلا از شرق می وزد. مثل لوار. ویکی هم از شمال می وزد که احتمال می رود همان باد شمال باشد.و اینها هرکدام در موسم خود از یک دروازه وارد می شوند. و رقیب دیگری هم ندارند که از دروازه دیگری وارد شود....!! اما این هم نمی تواند دلیل باشد. بادها که نیروی هزار لشکر را دارند خود هزار لشکرند. که به وقت شکستن حصار و تسخیر قلعه هرکدام دروازه ای می گشایند ویورش می برند و می روبند و آوار می زنند و انبار می کنند. تا روزی...و خود، فارغ از بار  و سبکپای می گریزند، و یا تن بر نرمه خنک ریگسار، در سایه صخره های غروبگاه آپاتان، یله می کنند و هزار سال به خواب می روند ....تا دورانی دیگر که یک سونامی خواب شان را بشوراندو....

از این نظر است که می گویم این کلمه ممکن است ریشه در کلمه (باد) داشته باشد. اَپات + تان = باد + دان. پسوند دان به معنی جا، و محل است. مثل جامه دان و قند دان. مانند همدان) که در عهد باستان ، هگمتانه = هَگمَه + تانـَه بوده است. یعنی (محل اجتماع  هگمه  =همه.).

بادها به عنوان نیروهای ( شَرّ) شناخته شده اند. واگر به این حصار طبق تصور به عنوان باروی بادها فکر کنیم، می تواند الهام بخش آفرینش یک رمان جذاب باشد.بویژه که حول موضوع  تپه شنی افسانه های دیگری نیز هست که تعدادی از آنها را دوستم تاجبخش حسین بُر، سر کلاس حرفه و فن راهنمایی نمونه سوران، با مطرح کردن موضوع ( آپاتان) از زبان دانش آموزان بیرون کشیده و برایم فرستاده است:

1ـ خاک آن خاک مرده های منطقه است که توسط موکلین به اینجا منتقل می شود.

2ـ گاه از این تپه شنی صدای مرغی به گوش می رسد.

3ـ زیر تپه شنی چشمه ای است. و رطوبت تپه از آن است.

4ـ اگربه تپه تیر بیندازند، به پرتاب کننده باز می گردد.

5ـ  خاکش برای زمین های کشاورزی مفید ـ مضر است.

6ـ اگر بیماری خود را در این خاک چال کند، بهبود خواهد یافت.

7ـ در کنار این خاک، خاک دیگری است که اگر انگشت خود را در آن بزنند و در آب فرو ببرند آب سرخ می شود.

8ـ شبیه موجود زنده ای است که رشد می کند. و در مقابل پیش آمدها واکنش نشان می دهد.

و دوست مان خانم قربانی پس از دیدن عکس صخره ها ، تندیس دو غول را شناسایی کرده بودند. که شما هم وقتی ببینید. افسانه ایشان را تایید خواهید کرد....

این را هم کرانه فرستاده است :

«این خاک محل زندگی جنیان است و آنها از خاک مراقبت می کنند و نمی گذارند به جای دیگری برود،اگر مقداری از خاک را به جای دیگری ببری،آنها دوباره آن را بجای اول برمی گردانند » ...

ادامه.....

h7r0f189fuidfaatcil7.jpg

ecbt90ql2fxwa2k41lu.jpg

05ho6ijxz9vodt6l2ek.jpg

wkm6f4r7an4h2t16ul16.jpg

s7n3rgzec8t60rf34fh.jpg

zgxxbv16e77se8ifkf5.jpg

l4azvp7ni4nx7oxdbo.jpg

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:10  توسط عبدالواحد برهانی  | 

   ... وچه بگویم که در سفره چه بود؟ مگرسفره به قصد مفاخره پهن شده است؟ مگر مرد دیوان دار و سفره دار سفره اش را به قصد بهره برداری سیاسی پهن کرده است؟ این خبرها نیست. چرا که هدفی جز رضای مهمان، و آنسوتر که برویم، رضای خدای مهمان مد نظر نیست. و چنان که احساس کرده ام، هدف از رضای خدا هم مبرا از سودای سود این جهانی و آن جهانی است.

و چه بگویم از کار پزشکان، که در این گستردگی سفره ای که خود سفارش آن را کرده اند، خود نیز دستور منع از خوردن صادر کرده اند. و این منع از خوردن به فلان و بهمان علت، خود باعث عدم امنیت در استفاده  از یکی ازلذت بخش ترین نعمت های خداوند است.دستور امتناع از خوردن سبزی، میوه ، گوشت قرمز، سرخ کردنی، چربی،ترشی، شیرینی، سردی ، گرمی، اگرچه برای شخص من صادر نشده ، اما برای امثال من هم، چنان وحشت انگیز است که بی هیچ شبهۀ بیماری هم مو بر تن سیخ می کند. اما با همه این احوال، کسی از درونم می گوید، پس چرا آنهمه گرسنۀ جهان، سالهاست که آرزوی « یک شکم سیر و بعد از آن، گو مرگ!!»را دارند...

وسوسۀ این کس، این خناس، همه مانع هارا خراب می کند. و آزاد می شوم از امر و نهی پزشکان عزیز. و درود می فرستم بر جد و آبای این خناس؛ الذی یوسوس فی صدور الناس…  و دیگر هیچ کس جلودارم نمی شود.

بعد از شام، اجازه می خواهم که با تاج بخش به اتاق کامپیوتر برویم.کامپیوترش پر است از چیزهای گوناگون. اما از او می خواهم که به سراغ طرح های داستانی اش برویم. آخرین ویرایش داستان« مارسَمّی» را می آورد. تاج بخش بومی نویس است؛ و حتی کمی غلیظ تر از بومی نویس. زبان آدم هایش شبیه زبان کسانی است که فارسی را ناشیانه صحبت می کنند؛ یعنی شبیه ترجمۀ لفظ به لفظ. ومن این خصوصیت او را در تقابل با میل شدیدجوانان به استفاده از لهجۀ هرچه غلیظ تر تهرانی ، غنیمت گرفته، خوشباش داده و تشویق کرده ام. و دلیلم این است که ما نیاز به نویسندگان اینجایی نویس داریم نه تهرانی نویس. و آنهایی که کارشان را با تهرانی نویسی هم شروع کرده اند، ناچار روزی باز خواهند گشت و از همین جا شروع خواهند کرد. پس چه بهتر که ازحالا، از خود، و فرهنگی که می شناسند شروع کنند؛ تا سال های فلیل عمرعزیزشان با یک آزمون از پیش شکست خورده از دست نرود.

مارسمی، داستانی از نوعی است که با وجود خوبی هایی که دارد، به نوعی سفارشی و یک بار مصرف است. مار سمی، تمام وجود،  می خواهد یک جمله را به کس یا کسانی گوشزد کند.که این کس یا کسان، امروز هستند و فردا شاید نه. و از این نظر است که می گویم سفارشی و یک بار مصرف.

بااین حال، همین داستان، اگر با دیدی باز و فراگیر و جهانی پردازش شود، به راحتی می شود که از انحصار زمان و مکان و اینجا و اکنون بدر آید. و مخاطبانی بسیاربیشتر از این گروه کوچک به دست بیاورد. 

از داستان مار سمی که فراغت پیدا می کنیم، می گوید : (شئیران پت اون...)= شعرهای پدرم...

ـ !!!...ئه!...مگر پدرت شاعر است؟

ـ همینطوری یک کمی شعر هم گفته.

   همینطوری، یعنی تفننی. یعنی بدون ادعای شاعری. می آورد شعرهای پدرش را. و شروع می کند. وزن های دلکش حماسه های بلوچی است...خودم ادامه می دهم. همه را می خوانم با لذت.

حاجی فقیرمحمد فقط شش کلاس درس خوانده اما چون شعرهای پیشینیان را با لذت خوانده، یا شنیده، آهنگ وزن های گوناکون به نهادش نشسته و نیازی پیدا نکرده که شعر و موسیقی را سرکلاس بیاموزد. در واقع کلاسی هم در کار نبوده تا شعر را قالبی بیاموزد. وچه بهتر. شاعران ِ اُمّی، شعر و موسیقی را از طریق حواس، و بسا از طبیعت می ـ آموخته اند. شولان شاعر بزرگ بلوچستان که شعرهایش از پانصدسال پیش، سینه به سینه تا به ما رسیده، شاعری را از طریق حواسش و بدون تلمذ مستقیم از پیشکسوتان آموخته است. صدای باد و باران، و صدای گام چارپایی که برآن نشسته بوده ، وزن را به او آموخته است. و حاجی فقیرمحمد حسین بُر هم مشمول همین قاعده است.

تاج بخش برنامه می گذارد که فردا به سراوان می رویم.  پسرعمویش «لطیف»را از سراوان بر می داریم و به سمت نائوگ و جالک و کلگان می رویم .

اول صبح، هردو بیداریم. سر صرف  صبحانه  از مکانی خبر می دهد که می تواند از عجایب جهان باشد. وگرچه در مسیرمان است، اما به خاطر سفر دور و دراز و تنگی و قت نخواهیم توانست از آن دیدار کنیم. این  مکان با نام باستانی و مختصات خاص زمین شناختی ای که باعث به وجود آمدنش شده، ارزش دیدن، و معرفی کردن دارد.

[ آپاتان] می تواند موضوع یک تحقیق ارزشمند، و نیز به عنوان یک ظرفیت مهم گردشگری مورد توجه قرار گیرد.                     اما من رفتم توی نخ ِ آپاتان...آبادان ـ ؟ ـ باد ِ ستان ـ ؟ ـ...   


yfb99rutnomnhbmzrbnp.jpg

hbusgf5delee3pl8q6q5.jpg

pedbthy95rajfq093rqi.jpg

9a0mg3izdjcitylligrh.jpg

3b0tq9095t6dnxaynypb.jpg


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:0  توسط عبدالواحد برهانی  | 

در ماشین تاج بخش، در کنار او جای می گیرم .میپرسد الان میل به کجا داری ؟منزل ؟شهر؟بیابان؟

ـ بیابان بیشتر. حاشیه بیابان؛ جایی میان نخل و«گیشَّر»؛ تا هوای سراوان ِ پس از باران را یک بار دیگر، و این بار، با حضور تو و نخل و گیشر و بوته زار ِ شَهداب و خاک خیس خورده که پای رهگذر، ولو اندکی در آن فرو رود، تجربه و تنفس کنم.

براه می ا فتد از توی یک خیابان ، یک محله ، و توضیح می دهد که اینها از کدام طبقه اند وکارشان چیست ودرآمدشان از کجاست . و رد میشویم به یک کمربندی مانند.

می گوید، بابای من در حاشیۀ بیابان، یک تکه زمین و تعدادی نخل دارد ،برویم آنجا ؟

پیش رو را می بینم. هلالۀ بیرونی کمربندی، نخلستانی است؛ و سمت چپ آن تا بی نهایات ِ چشم دید ِ من،  بیابان است و گاه آن دور، کوهی وحشی و ناسربراه که بناگاه گویی از زمین رُسته است و خود را به همواری یکدست و خواب آور زمین تحمیل کرده؛ گـَرّ، و اَرّه مانند؛ که نام آن ( کـَرّ ِگ )، در فرهنگ کوه نشینی ِاقوام پدری من، نام تصویری ِ دلنشینی است.

 نرم و آرام رانندگی کرده، و نرم و آرام نگه می دارد. پیاده میشویم .

    نشانم می دهد که تا آنجا واز این طرف هم تا آنجا مال بابای من است .

 نخل های کوچک وبزرگ همه خوشه داده اند وخوشه ها، رنگ پنیرَکی خود را واگذاشته وسبز شده اند وبفهمی نفهمی دارند آویزان می شوند .اما آیا به بر وباری برسند یا نه ، معلوم نیست. مدتهاست که آبی به پای شان نیامده.

ـ  مدتهاست که چاه آب ندارد .وصاحبانش دیگربه اینجا نمی آیند .

    قدم زنان براه می افتیم وبه یک اتاقک  سنگی می رسیم ولوله های زنگ زده ی شکاف شکاف در کنار آن. دور وبر اتاقک مدتهاست پا نخورده و شکاف عریض بین در و دیوار آن،  تار عنکبوت های ضخیمی بسته است .وگمان می رود که درون آن مارها مدتهاست که زندگی وزاد و رود میکنند .چنان که در دخمه های کشف ناشدۀ فرعونی، که قفل جادوی هفت دیو بر آن زده باشند.

نخلها اما با همه بی آبی ،هم چنان تابع طبیعت زاد و بود ، ریشه میدوانند ونم خاک را گاه ـ (به گوش گنهکارم .) از شعاع سیصد متری جذب میکنند ومیمانند،اگرچه بارشان چندان نیست که از مهاجرت صاحبان تا شعاع سه هزار کیلو متری ، بی نیاز شان کند.

پای رفتارم درد میکند. پایم سِر شده، و دیگر می رود که قفل کند. یارگار آسیبی قدیمی است.

 می نشینیم، دربستر جویی از شن ریزه، که زمانی آب موتور اشباعش میکرده وبر آن جولان میداده. نرم وخنک است. وصدای قصه گویی تاج بخش هم نرم ِآهنگین است مثل صدای قصه گویی نیمه شب آن با نوی هَنزامان ـ ی که سال ها پیش، در غروب ِ غریبانه ای در راه مانده بودم ومرا به خانه اش برد وچند روزی ناچار در آنجا مقیم بودم . وقصه های شبانۀ شب فرسا برایم می گفت و لحن آرام و نجیبی داشت و(جی شاه ولایت !) مطلع مومنانۀ بند بند درون قصه هایش بود...

غروب غربت در اینجا آرامش بخش است .اما وقت رفتن است .آرام بلند میشویم . نسیم آرام بخش صدای تاج بخش وجودم را می نوازد. پراید سفید و نرم خوی و خوش رفتار تاج بخش، اعتماد می بخشد. با اعتماد می نشینیم و براه می افتیم.

صدای تاج بخش دیگر برایم مفهومی ندارد. تنها بستری است که روان خسته ام در آن می آساید.( گرفت ) های عصبی ـ روانی ام، یعنی همان تشنج ها، اسپاسم ها و کمپلکس ها که مرز تفکیک آنها را نمی شناسم، وا داده اند و دارند تحلیل می روند .

ـ این هم خانۀ ما!...

با اجازۀ من، عجولانه وارد می شود، و چند ثانیه بعد، به استقبالم می آید. هال را رد می کنیم. دم در اتاقی، تعارف می کند. با اکراه وارد می شوم. ماشاالله نام خدا!...سَول سیبی! ... حاجی فقیرمحمد؛ پدر تاج بخش.! سینه به سینه، دل به دل، آشنا می کنیم و می نشینیم. حال و احوال. و...بی بی هم در کنارش؛  زانو بزانو نشسته اند. دو انسان، دو انسان آرام و خوشنام  که از آن سوی شصت سال آمده اند. و پر از قصه و خاطره اند. دو کانون طیف بیضوی اخلاف دختری و پسری. دو نوۀ پسرینه که دارند خدمت می کنند، از خانۀ پدر و مادر به خاطر تحصیل، به نزد بی بی و با با آمده اند. خانه شلوغ و ناچار پرهزینه است. بیت بلوچی ِ ( نان ده و داتار و نگن شانین...)، توصیف مردان سخاوتمند است. و این حاجی، از این سلسله است. و این مردان ِ سفره دار، دیوان دِرّ و دیوان دار هم بوده اند. وآنچه پیش از سفره مهمان را تا سفره نگه می داشته، قصه و شجره  و بازگویی سرگذشت های گاه مفاخره آمیز بوده، و حاجی فقیرمحمد منهای مفاخره ، همه یا در دیوانش حفظ کرده. با دیوان او ، خاطراتی باز گو می شود که خود هم از زمان وقوعش خاطراتی دارم. و خاطره در کنار خاطره، زمینه ای است که خاطر ها را به یکدیگر پیوند می دهد. من و او با خاطرات و آدمهای قدیم با یکدیگر پیوند می خوریم. بهم جوش می خوریم. گرم می شویم. تا که سفره می آید.

حس حضور سفره چه شرم انگیز است. یادم از حضرت زرتشت می آید که دعا کرد :

« خدایا به پیروان من ، عقل و شرم بده.»

باشرم،  و عقل ِ زایل شده  از حضور شرم، به سفره نزدیک می شویم.  

f4heo0h748qzkb300is.jpg

7nz9qo6u5fnav5lzs6ty.jpg

spinvzpxhr4pyl5m5thw.jpg

t1uf0kcjxr8g328l9s.jpg

kvj7228kn81x2rv8uind.jpg

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:41  توسط عبدالواحد برهانی  | 

یک سفر دو روزه. با اجازه.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:13  توسط عبدالواحد برهانی  | 

جاده به راست  پیچید، وجهت ریزش قطره های باران عوض شد.شیشه راباز کردم.هوای خنک، تمام گنجایش ماشین را  انباشت.

 بیرون، با ریزش یکریز باران به زمین، غباری برمی خاست؛ که گویی غبار نبرد تِشتر  ـ ایزد ِ باران ـ با اَپوش ـ  دیوخشکسالی ـ بود. .درفرصت کوتاه این نبرد، که با توجه به فصل، به پیروزی اَپوش خواهد انجامید، بوته های «دولُک» و «گرا اُنز» و «بودُک»، لاک پشت وار، تن به تازیانۀ احیاگر باران سپرده بودند و آن زیر انگار، طرح و توطئۀ قصۀ امسال شان را می ریختند. «یهِ شـَرک» و «پَنیرباد» و «کـَریچ»  و «کـَلَمَک»، واداده بودند و با طَبَق سینه ، بی واسطه باران را می نوشیدند. درختچه های «گیشر»،  تاآن دور های دشت، فواره های سبز دوکی شکل شان تمامی گسترۀ  دشت را زینت داده بود.

گاه درمیان«گیشر»هاشمایل «گـُواتام»ی هم دیده میشد که سبزی اش آبناک تر و زنده تر، و درختش درشت تر و قوی تر است.

گواتام به گمان باید بادام کوهی باشد. اما در مطلبی خواندم که به گواتام درفارسی «پسته کوهی» می گویند. در این خصوص باید بیش تر تحقیق کرد.

فصل برداشت میوۀ گواتام، فصل بهار است. این درخت در ایرانشهر نمی روید. از این نظر آگاهی چندانی در بارۀ آن ندارم. مثلا نمی دانم که میوه اش را دانه دانه می چینند، یا درخت را تکان می دهند و میوه را از پای ان جمع می کنند. اما شنیده ام که دانه ها را به روش خاصی می شکافند و مغز ها را از پوسته جدا می کنند . مدتها در آب می خوابانند، تا تلخی اش گرفته شود. انگاه آفتاب می کنند تا خشک شود. سپس روی تین که نوعی ساج است تفت می دهند. که آمادۀ مصرف می شود. و به ان « وَشَـّک» می گویند.وشک را با گندمک تفت دیده قاطی می کنند، که می شود « دانکو وشک »؛ که از پرطرفدارترین شب چره های آجیلی است.

نام وَشَّک، از «وَشَّ» گرفته شده، که به معنی خوش، یعنی خوشمزه است.

باران بهاری اگر به وقت ببارد، پهنۀ این بوته زار پر از بهار می شود. و زیبنده خواهد بود آنکه ببینی گلۀ ای درآن گران وار می چرد. اما در راه که می آمدیم ندیدم که بزی یا گوسفندی در حال چریدن باشد. به عکس ایرانشهر که استپ های مرتعی اش کمتر و فقیر تر، اما احشامش از شتر و بز و گوسفند، بسیار بیشترند.

مردم سراوان زمین بیشتر به کار کشاورزی اشتغال دارند. سر راه چندین پارچه آبادی بود. تاج بخش زنگ  زد که کجایید. از بغل دستی ام آرام  پرسیدم. همه با هم  گفتند : چاهان!  و تاج بخش  شنید. و  گفت، خب، پس من کنار داروخانه منتظرم. بغل دستی ام شنید و به راننده سفارش  کرد که داروخانه نگه دارد. پرسیدم، چرا اینجارا چاهان می گویند؟ توضیح داد که، همۀ این آبادی ها چاه و موتور آب اند. به همین خاطر همه را با هم چاهان می گویند.

از چاهان رد شدیم. راننده  پرسید، لاله جان، این نفر کیست؟ منظورش تاج بخش بود. اما صمیمیت نابی که در کلمۀ «لاله جان» است لحظاتی مرا به خود مشغول داشت. خوب است که در سراوان هنوز از این کلمه استفاده می شود. چیزی هم معنی ِ  «داداش جان»!

گفتم ، از حسین بُرـ های گـُشت است؛ دبیر راهنمایی. پرسید: بلکه پسر فقیر محمد است؟ گفتم: ...؟؟ شاید. پرسید : این نیست؟ نگاه کردم از میان سرهای مسافران؛ و دیدم که از میان سرهای مسافران، راست مرا می جوید. گفتم : همین است. ترمز را کیپ کرد.پیاده شدم.

باران بند آمده بود. اما دنیا را شسته بود.چشمان مرا هم شسته بود. تاج بخش هم شسته بود و سفید؛ عین نمک.  و چشمان جاپونی اش این بار، مهربان تر می خندید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:48  توسط عبدالواحد برهانی  | 

.............

مانده ام در نام ِ مَ ـ گَـَس؛ که اگر حتما نام آن حشرۀ مزاحم می بود، بلافاصله « مگس » می نوشتم و خود را راحت می کردم.  اما بیش از آنکه وجه نامگذاری اش به این حشره بخورد، به کلمات باستانی را می نماید.

« مگس » را در لغتنامۀ فارسی به فارسی سرچ کردم. آمد :

« پایتخت آلان در قفقاز. مسعودی در مروج الذهب آن را «مغص » نوشته است. در جهانگشای جوینی «مکس» آمده است.

این شهر در 1239 میلادی خراب گردیده است.

 « مغص » را سرچ کردم.آمد :  شُتُر ِ نیک. شترِ سفیدِ گرامی نژاد.

مگس، اولا نام مکان بود، و بعد، نام نوعی از شتر. که این هردو می تواند بهانه برای نامگذاری « مَ ـ گـَس » باشد.

غیر از این، مَ ـ گـَس، از دو جزء تشکیل شده، که اولی می تواند « مَه = ماه باشد. بزرگ باشد، یا « مِه = ابر زمینی باشد. الخ.

ـ گـَس، می تواند گِس = خانه   باشد؛ که « کَت» هم به لفظ سراوانی ـ مگسی، به این معنی است.

کت ،  همان  کـَد ـ است. در کلمۀ کدخدا ـ و کدبانوـ ؛ به معنای آقای خانه، خانم خانه. و کد ـ می تواند،کـَدَ گ، کده،  گد، گده، گاد، گره، ، گر و حتی گراد باشد. مثل مَچّ کدگ، دهکده، پارسه گده، پاسارگاد، ست گره، علیگر، و پتروگراد؛ که همه نام مکان اند.

در گمانی دیگر، مگس می تواند، مَزگـَت، یا مزداکده بوده باشد، که کم کم به سبب کثرت استعمال، تراش خورده وباریک شده و بصورت امروزی مگس در آمده است.

اما نام «زابلی» که چند دهه به جای مگس، بر این شهرک تحمیل شده بوده است،چه وَجه موجّهی داشته، من یکی نمی دانم. زابل کجا، زابلی کجا، مگس  کجا؟!! این از عجایب کارستان های دولت شاهنشاهی است، که بی هیچ منطق معقولی، بنیان مربوط و مصداقدار و معنی دار یک نام باستانی را به طرفه العینی قلم می گیرند واداری اش هم می کنند تا مردمی که به آن اعتراض دارند، رسما از همان نام جعلی برای انجام کارهای اداری شان استفاده کنند ؛ یعنی در عمل تاییدش کنند، و اعتراض به دلشان زهر هلاهل شود.و وجودشان را خاکستر کند.

ماشین می گیرم به «سوران». وبراه می شویم. هرچه پیشتر می رویم باران تندتر می شود. راننده با مسافری که آشنای اوست در مورد موضوعی حرف می زند و لحن گرم سخنگویی اش، باعث مشارکت و هان و هوم فعالانۀ او می شود. درنتیجه، فضای داخل ماشین ا ز گرمای حس ونفس و مصاحبت، زیر تاثیرلحن ولهجۀ نجیب سراوان زمینی گُر می گیرد و من، معتکف یک ساله را که باهمسایۀ چهل ساله اش هم نیم ساعت هم سخن نشده، به اوج لذت هم صحبتی آدم با آدم می برد. احساس می کنم فضای داخل ماشین گرم و تنگ است. نمی گنجم. چیزی در دلم در حال حجیم شدن است.میلی به پرواز؟ به ترکاندن پوست؟ به قول دوستم، موج موجم، مست مست.شیشه را اندکک پایین می کشم، وبا یورش هاشورهای باران به سر و صورتم، باز می بندمش.

این آب، که آب زمین نیست، و آب باران است، نمی دانم چه جادویی دارد که آب زمین نداشته است! اثری دارد مثل شوک الکتریکی، که سلول های نیم نفس ساعدهایم را احیا می کند. و تمنای جذب خنکی را برمی انگیزد. و با این انگیزه، دلم نمی آید ادب به  خرج دهم و از این چندلحظه مهمانی باران چشم بپوشم.

پایین و بالاکشیدن شیشه را مثل کودکی ادامه می دهم. و عجیب است که مسافر کناردستی ام هم که با این شیطنت من، دم بدم برمی جهد، اعتراض که نمی کند هیچ، هربار برویم می خندد. ومن شرمنده می شوم. ودیگران هم، تا شرم را از رویم بروبند،  لبخند می زنند. عشقی حاکم شده است در محفظه ای که ظرفیت پراید است. همه عاشقند. عاشق باران لابد! عاشق آب و آبادانی...وجعلنا من الماء کل شئ حی. ما با آب زندگی یافته ایم. و به اصل خود عشق می ورزیم. و آنکه گاهی به خون هم تشنه می شویم، از بی آبی است ناچار. آن خشم مان از خشکی آتش صفراست که عطش و عصبیت را برما چیرگی می دهد. و آتش به دست مان می دهد تا خشک و تر را به آتش بکشیم.

وجز این، نجابت مردم سراوان زمین هم بی تاثیر نیست، که دست به دست لطیف باران داده تا آذمی یک بار دیگر از آب و عشق و نجابت متولد شود.

...........ادامه دارد.

   sldbqvi5fgcmktj31.jpg

 vlxhv3z8ssbscvb7h22.jpg

   0zgs27fxy3siusllb9i2.jpg

 8xs21x2vhtfc8o5emml.jpg

  
ai6jfhqao987ujwr0d.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 10:29  توسط عبدالواحد برهانی  | 

   بالاخره بخت یار شد و توانستم از اعتکاف تقریبا یک ساله و آن چارچوب کسالت آور اتاقکم که البته مامن مهربانی هاست بیرون بیایم و به مدت یک روز حتی، در هوای آزاد ـ ی پر بکشم. آن هم هوای سراوان؛ که نه سردی سرحد است ، ونه گرمای تاب فرسای ایرانشهر خودم.

از راه کـُِنارو، با سواری رفتم. و از مانِش که رد شدیم، رو به  سینه کشی گردنه ای که پاسگاه انتظامی بر روی آن است، هوا کم کم رو به خنکی گذاشت. و بفهمی نفهمی یاد بوی نم را تداعی می کرد.

یک زابلی میانه سال مهربان در جبهه پاسگاه ایستاده بود که لبخند زد و احترام گذاشت. از مسافران یک نفر با تعجب گفت، « چه مامور خوبی!!»، و رد شدیم.

در سرازیری آبشُر ِ  مَ ـ گَـَس، بوی تازه و تر ِ نم می آمد، و سطحه های خاکستری تپه شانه ها، «لاش» سبز کرده بود. معلوم شد این سال ِ مَ ـ گـَس سال بی بارانی نبوده است. اگرچه تعریفی هم نداشته.

با این حال، لاش ها، آبستن خوشه بودند و درنقطه هایی که لای بیشتری نشسته بود، خوشه داده بودند، که خوشه ها در نور شرمناک غروب، آن جلای نقره ای خودرا به کدورت سُرختاب اُخرا واگذاشته بودند. و این اخرای رقیق تا آنسوترها، گله به گله می بود و فاصله به فاصله بی رنگ می شد.

کم کم سواد شهرک های اطراف  مَ ـ گـَس به چشم می آمد. و جز خط اسفالت که لابد طبیعتی گرم و خشک دارد، زمین تر بود. اثر باران شب پیش؛ که هوا را هم در حد اعتدال نگه داشته بود.

در مَ ـ گـَس پیاده شدم. نم نم باران بود. تاج بخش زنگ زد. گفتم : «رسیده ام. و الآن است که ماشین بگیرم به سمت شما.» 

اما قبل از ماشین گرفتن خوش داشتم زیر این نم نم ِنرم ِزیرِ آسمان ِمَ ـ گَس قدم بزنم. و به کلمۀ مَ ـ گَـَس، م ِ ـ گـَس، مَ ـ کـَت. مَز گـَت ، = گِـس، کـَت، کـَد،  کـَدَگ، کـَده،گـَدَه، پارسَه گـَدَه، پاسارگاد، پتروگراد و...فکر کنم.......

ادامه دارد

لاش = علفی که قبل از فصل بهار می روید و از تیرۀ گندمیان است.


........

v7r56ll4caqe2ehi121.jpg

b8p9ov5zfwzuykbdf2jd.jpg

s7sjcueswe0phanmasvu.jpg


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 12:45  توسط عبدالواحد برهانی  | 

     گاهی می شنویم که: خدا شانس بدهد. خدا از این شانس ها به من یکی، خیلی داده است. یکی از این شانس ها اواخر سال نود بود که روی آورد آقای شهرام ریگی، مدیر عامل شرکت پیام بلوچ را همه جوانان ایرانشهری می شناسند. جوان فعالی است که نیاز به معرفی ندارد. در اواخر سال نود، در یک نیمروز ملایم نیمه بهاری با یکی از نزدیکانم به نزدم در روستای آبادان آمد. و هرکار کردم تعارف کرد و وارد نشد. اصرار داشت که همان ظل آفتاب بمانیم و فقط دو دقیقه حرف بزنیم. دو دقیقه اش پروژۀ نزدیک به یک ساعته ای شد که با این سوال شروع شد: ـ می خواهی برایت یک دوره کامپیوتر رایگان برگزار کنم؟ ـ چی ؟!! کور از خدا چه می خواهد!...لحطاتی زبانم بند آمده بود. گُ گُ گُفتم: ـ لالالاله جان، ییه سی سی سیلی هم بزن. گفت، پس لیست تمام علاقه مندان را .... لیست را تهیه کردم با مشکلات خاص روستا و گردش خانه به خانه آن هم در روستایی که دو ونیم کیلومتر طول و یک کیلو متر عرض دارد و خانه ها گاه بالای تپه و گاه در قعر دره است ، و با بسیج اعضای خانواده مدتی طول کشید اما تمام شد و لیست را بردم. اما مشکلی پیش آمده بود. پایان سال بود و راه موافقت برای تشکیل کلاس بند آمده بود. ـ خب چاره؟! گفت ، برو پیش امام جمعه. من هم زنگ می زنم. رفتم به دفتر امام جمعه، که پر از مهمان از ادارات بود. نیم ساعتی ماندم تا جلسۀ آنها تمام شد و مهمانها بیرون آمدند. نوبت من شد و رفتم داخل. حاج آقای عبداللهی داخل اتاق شان نزدیک ورودی منتظر مهمان تازه ایستاده بودند و با همان خوشرویی که پیش از آن از ایشان دیده بودم، تحویل گرفتند و تعارف کردند؛ که نشستم، و کاغذ کوچولویم را دادم خدمتشان. در همین وقت شهرام هم وارد کرد. و نشستیم. حرف ها را زدیم و خداحافظی کردیم. شهرام کاغذ را از من گرفت که خودش به استان ببرد.و جدا شدیم. طولی نکشید که زنگ زد و خبر داد که، آقای جهانتیغ، مدیر کل فنی حرفه ای استان، با بزرگواری در کمترین زمان ممکن موافقت کرده و حتی در تماس تلفنی به همکارشان در ایرانشهر سفارش موکد کرده اند که کارتحویل تعداد کافی کامپیوتر هر چه سریع تر انجام شود. یک بار پیش از آن، خدمت آقای کارگر رئیس فنی حرفه ای ایرانشهر رسیده بودم و خونگرمی و تعهد کاری و خصوصا وقار خاص ایشان را دیده بودم. همراه آقای مصطفی دانشورخدمت شان رسیدیم. ایشان الزامات اداری را یادآوری کردند و از من خواستند که کارها را انجام دهم و فردا بروم خدمت شان. با وضع مشکلی که در روستا حاکم است، کار چند روزی به درازا کشید. در این مدت جناب کارگر دو بارزنگ زد که، چه شد فلانی؟؟ عذر تقصیر آوردم. و فردایش با کار انجام شده دست بوس مصطفی دانشور شدم. و به او گفتم، یک بار از من نمی پرسی که کلاس کامپیوتر تو به من ِ مصطفی چه دخلی دارد که ولکنم نیستی؟! مصطفی با همان بزرگواری که در این مدت کم در او شناخته بودم، لبخندی زد و براه افتادیم. در فنی حرفه ای ایرانشهر، آقای کارگر گفتند، فلانی ، می بینی ما اداره حاتی ها گناهی نداریم؟!! می بینی خود شمایید که تعلل می کنید؟! گفتم، شما متین می فرمایید جناب کارگر! این بار خود بنده شاهدم که این « رئیس اداره» هیچ گناهی ندارد. با همه دقتی که به خیال خودم بکار برده بودم، باز یک چیز کم بود. وکار من و مصطفی کشید به آینده. و در آیندۀ آن روز ها ، انتخابات و ایام نوروز را داشتیم. اما با شهرام که صحبت کردیم، گفت ، هرطور شده، حداقل کامپیوتر هارا تحویل بگیر. تنها کلاسها بماند برای بعد از تعطیلات. و با انجام ضربتی آن کار باقیمانده، فردای آن روز پسرم را با ماشینش برداشتم و یک نفر از پیام بلوچ ؛ و رفتیم کامپیوترهارا بار کردیم آوردیم. تا تعطیلات شهرام و مصطفی چند بار دیگر هم آمدند و بر سر این اتاق یا آن اتاق و بحث های دیگر چانه زنی کردیم و تع.. طی.. لات... در بیست و یکم فروردین، شهرام و بهرام و مصطفی وارد کلاسی شدند که ازشدت فشار جمعیت(دختران فقط) به حد انفجار رسیده بود. شهرام با کلامش آغاز کرد و توانست شیطنت کوچولوهای ناسربراه را با کلمات و لحنی ارام کننده عکّال بزند. و کلاس و آرامش بایستۀ آن بدینگونه آغاز شد.

      وبهرام ریگی برادر شهرام که کارشناس ارشد...است تا امروز 28 فروردین درس تئوری را به پایان برده و در جلسۀ بعدی با (عمل) آغاز خواهد کرد. برای او و شهرام و مصطفی و آقای کارگر و آقای جهانتیغ، مدیرکل محترم فنی حرفه ای استان، و در نهایت برای حجه الاسلام آقای عبداللهی بزرگوار سلامت ، سعادت و طول عمر و موفقیت آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 0:38  توسط عبدالواحد برهانی  |